یه دسته گل . . .

  راستی سلام بچه ها!خوبید دیگه همتون! وای دلم واستون تنگیده بود بیاین بغلمبغل

به خاطر تاخیرم ببخشین خیلی درگیر درس هام شدم

سعی می کنم از این به بعد هفته ای یه بار آپ کنم البته اگه با نظراتتون کمکم کنید.ماچ

خب دیگه اینم داستانک امروز:

     

     به مناسبت روز تولدش از بهترین دوستش یه دسته گل زیبا هدیه گرفته بود.یه دسته گل . . .

او گل ها را دوست داشت چون دیگران هم گلها را دوست داشتند.

می دانست که گل زیباست و بوی خوبی دارد که به انسان آرامش می دهد و . . .و رنگ های زیبایی دارد که می گفتند وقتی آدم آن هارا می بیند دلش باز می شود.

راست می گفتند او بوی گل ها را دوست داشت چون به او آرامش می داد اما هیچ گاه از رنگ های زیبای گل ها لذت نبرد و دلش باز نشد

اصلا رنگ چه بود؟

سال های سال بود که تمامی رنگ ها برای او سیاه بودند . . . او از بدو تولد غرق در تاریکی بود . . .

 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
NASIM

سلااااااااااممممم ملخ جون چوطولی؟؟[ماچ] مرسی ملخ عااااااالی بود[قلب]

NASIM

اااااااا من اینجااومده بودم؟؟[خنده] فک کردم نیومده بودم زیادی فوزیک خوندم حالم خوش نیس[قهقهه]

زنجانلی

لینک شدید چون زیبا می نویسید و متفاوت زنجانلی شما را دعوت می کند تا در تکمیل آن سهیم باشید

صبا

سلاااااااااااام ملخی خوبی؟؟؟ به به خانم ساداتی که ...مباررررررررررررررک باشه عزیزم..100سال به این سالها[بغل] واسه ما هم دعا کن

maryam

اااو سلام خانوم ملخی لینکت کردم.بازم تشریف بیارید[عینک]منتظریم! فعلا...

گندم

سلاااااااااام چجوري؟؟؟؟؟؟؟؟ كم پيدا شديااااااا بيا اپم جوجو

صفا

سلام خوبی؟؟؟[ماچ]آپم دوست داشتی بیا...درضمن اگه با تبادل لینک موافق بودی بهم خبر بده مرسی...[رویا][ماچ][پلک]

گندم

سلااااااااااا م تبريك برديم اپم بيا

زهرا

سلام ببخشید چند وقتی نبودم